آنچه می خواهم باشم
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی ترین آرزومان را در رویای خود پروردم . .
رویایی با آن مایه قدرت . . بدان حد جسورانه
و چنان راستین
که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست .
آه . . من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جستجوی آنچه می خواستم خانه ام باشد در نوشتم
. . . . . .
و آمدم تا ( سرزمین آزادگان ) را بنیان بگذارم .
آزادگان ؟
یک رویا ـ
رویایی که فرا می خواندم هنوز اما .
آه بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ـ سرزمینی که هنوز آنچه می بایست بشود نشده است
و باید بشود ! ـ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد .
سرزمینی که از آن من است .
. . . . . . . .
آری . . .
سیر گشنگیم سیراب عطش
گر آب این است و نان است آن ! "
از هر سو
دیوارها
بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلند ست .
آیا درون هر دیوار
سعادتی هست
و سعادتمندی
و حسادتی ؟ ـ
که چشم اندازها
از اینگونه
مشبک است
و دیوارها و نگاه
در دور دست های نومیدی
دیدار می کنند
و آسمان
زندانی ست
از بلور ؟
به مویه می نشستید
که اکنون
هر زن
مریمی است
و هر مریم را
عیسایی بر صلیب است
بی تاج خار و صلیب و جل جتا
بی پیلات و قاضیان و دیوان عدالت . ـ
. . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
نه
به جستجوی باغ
پای
مفرسای
که مجال دعایی و نفرینی نیست
نه بخششی و
نه کینه ای .
و دریغا که راه صلیب
دیگر
نه راه عروج به آسمان
که راهی به جانب دوزخ است و
سرگردانی ی جاودانه ی
روح . "
خود آیا تاب تان هست
که پاسخی به درستی بشنوید
به درشتی بشنوید ؟
از برای آن کس که فاتح جنگی ارزان و وهن آمیز است
سپیده دمان
خطری ست
بس عظیم :
شناخته شدن
و بر سر دست ها و زبان ها گشتن . .
و غریو خلق
که " ـ آنک فاتح
آنک سردار فاتح ! "
که شرمساریش از خلق نباشد
باری با شرمساری ی از خود چه تواند کرد !
لاجرم از آن پیشتر که شب به سپیدی گراید
می باید
تا از ین لجه ی خوف و پریشانی
بگذرم . "
کودکان تواءمان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد .
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر . . ای خورشید !
از مهربانی ی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد .
رنگ ها در رنگ ها دویده . .
از رنگین کمان بهاری تو
که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است
نقش ها می توانم زد
غم نان اگر بگذارد .
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف . .
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن . .
از انسانی که تویی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد .
آئین مردمی
از دست
بنهاده اید ؟
پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها .
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ی ماهتاب
پارو می کشند . .
خوشا رها کردن و رفتن !
خوابی دیگر
به مردابی دیگر !
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر !
خوشا پر کشیدن . . . خوشا رهایی . .
خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی !
آه این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند .
هجرتی ست
از سرزمینی که دوست نمی داشتم
به خاطر نامردمانش .